گاهی آدم تنها تاوان فراموشی اش را می دهد!!! مثل وقتی که هشت ساله است و دفتر مشقش را خانه جا گذاشته و باید به جایش دوبار از روی تصمیم کبری بنویسد!!! مثل وقتی که تولّد عزیزش را غفلتاً فراموش می کند و به جایش مقادیر متنابهی ناز خریداری می کند!!! مثل وقتی که کلید خانه را جا گذاشته و به جایش پرسه می زند کوچه پس کوچه ها را!!!
تاوان فراموشی، تاوان دمی غفلت، گیرم که منصفانه نباشد!!! تمام می شود این تاوان، اما نمی گذارد دگر بار فراموش کنی!!! فراموشم نمی شود!!!
من یک بچه سوسولم!!! از آخرین سرماخوردگی که سه هفته در رختخواب خوابانید بنده را و تا ملاقات با عرش اعلی پیشروی کرد، عطسه که می کنم جلدی می پرم می گویم سلام آقای دکتر، من عطسه می کنم!!!
امروز زنی را دیدم نابینا که دختری رنگپریده و نحیف به همراهش بود حدوداً دوازده ساله.به خانمی که یک ورقه می داد دستت تا بروی صندوق می گفت یک ماه است این دختر تهوع دارد و از این صحبت ها.پول نداشتم بیاورم دکتر.حالا هم مدیر مدرسه گفته تا نبردی دکتر نیاید مدرسه.خانم شماره دهنده با خونسردی گوش کرد و ابرو بالا انداخت و گفت باید ببری بیمارستان بوعلی.مادر و دختر عزایشان شد که کجاست این بیمارستان و چه جوری باید رفت.خانم خنگول شماره دهنده با خونسردی گفت از در که رفتی بیرون یک تاکسی دربست بگیر بگو بیمارستان بوعلی!!!
یعنی آن مدیر مدرسه نمی داند مادری که دخترش را یک ماه نمی برد دکتر، می خواهد ببرد اما نمی تواند؟؟؟ یعنی استیصال و فلاکتشان آنقدری واضح نبود که خانم منشی می گوید بپر یک تاکسی دربست بگیر و برو؟؟؟ یعنی هیچ آشنا و همسایه ای هم نداشتند این ها که اندازه ی یک ویزیت دکتر کمکشان کند؟؟؟ حتی یک همسایه؟؟؟ یعنی نرفته اند یک سر کمیته ای جایی؟؟؟یعنی مملکت داریم به خدا و از این صحبت ها که خودتان می دانید دیگر!!! بفهمیم، تو را به خدا بفهمیم وقتی یکی می گوید ندارم، به معنای واقعی کلمه "ندارد" !!! یعنی نشده نداشته باشید از سر اتفاق حتی، که تصورش انقدر سخت است برایتان؟؟؟ ندارد، ندارد، می فهمید خانم منشی؟؟؟ ندارد!!!
انگار این کمیته ها، این گروه های خیّر مردمی،این شماره حساب ها، تنها می توانند گوشه ی ناچیزی را بگیرند. انگار آدم باید خودش راه بیفتد توی کوچه و خیابان!!! و بعد مگر با پول توجیبی آقای پدر چکار می شود کرد اساسی؟؟؟ من واقعاً نمی دانم. در اینگونه موارد چه باید بکنم؟؟؟ در همسایگی ما مادری است سختکوش با سه فرزند یتیم که یکی شان از فرط سوء تغذیه همیشه بیمار است.پیرمردی آمد که هزار و ششصد تومان ویزیت را نداشت بدهد.در همسایگی همه مان هستند این آدم های نازنین و مستاصل.آدم از درد به خودش می پیچد و قتی می بیند در همسایگی چنین اند آدم ها. آدم می خواهد بنشیند وسط راهروی درمانگاه و دودستی بکوبد توی سرش و زار زار گریه کند.
لابد الان که نشسته ام دارم نسکافه ی داغم را می ریزم توی حلق وامانده ام و خودم را بسته ام به چای و شیر داغ و آبمیوه و کوفت و زهرمار، باید به سبک این مومنین و مومنات خداترس، از ته حلق با ح جیمی بگویم الحمدلله!!! من چقدر خوشبختم!!! در چنین دنیایی زندگی می کنیم ما!!!
پی نوشت: درمانگاه، درمانگاه الغدیر است!!!
با مرگ و تب و راضی یک جمله بسازید!!!
ماها وقتی در نیروی هوایی کار می کردیم،اگر کسی از راه تملّق و بادمجان دور قاب چینی از افسر مافوق خود شغل ساده ای می گرفت، همه نسبت به او بدبین می شدیم. من نمی توانستم قبول کنم که خدا از کسی که از راه چاپلوسی می خواهد رستگاری برای خودش دست و پا کند خوشش می آید. فکر می کردم اگر خدایی به بزرگی آن که ما فرض می کنیم وجود داشته باشد، بی شک بهترین ستایش برای او آن خواهد بود که هرکس به مقتضای آنچه می فهمد، بکوشد و خوب باشد.
لبه تیغ
پشت سر گذاشتن آدم هایی که باید، بیگانه شدن با آنها، فراموش کردنشان، ... خوشبختانه یا بدبختانه سخت نیست برای من!!! نمی گویم آسان است، اما خب آزارم نمی دهد یا بهتر است بگویم نمی داد. حداقل تا دیروز نمی داد!!! اما این بار سخت آزرده شده ام و این از عجیب ترین وقایع ممکن برای موجودی به نام مرضیه است!!! دارم تبدیل به یک احمق به تمام معنا می شوم!!!
پی نوشت: البته خاطر نشان می شود که این آزرده شدن به دلیل کیمیا بودن فرد نیست، که باید پشت سر گذاشته می شد!!! (دو نقطه دی)
فکر کن فینگیل بچه ی چهارساله ای هستی. خیابان یکطرفه است و طولانی. باید جهت مخالف را بروی با مثلاً مادرت. اولش مادر، دوگرم بچه را بغل می گیرد و نیمی از راه را می برد!!! کم کم خسته می شود و می گذاردت پایین راه بروی با کفش های احتمالاً قرمز و بوقی ات!!! ابتدای امر شنگول راه می روی و از صدای بوق کفشت سرخوش می شوی!!! بعد کم کم که خسته شدی نق زدن شروع می شود!!! بعد مادرت هی می گوید چیزی نمانده!!! آن مغازه را می بینی فرزند،رسیدیم دیگر!!! بعد که می رسید به مغازه،مادر یک سایه بان قرمز رنگ نشانت می دهد و می گوید، آفرین دختر گلم یا پسر خلم به آنجا که رسیدیم تمام است!!! و بعد باز دوباره فینگیل گوش های بچه دراز می شود و طی طریق می کند به دنبال مادر جانش!!! حالا شاید آن وسط یک فقره قاقالی هم جهت بسته شدن دهانتان چسبید بهتان!!! این بازی تکرار می شود تا برسید به فاینال دستینیشن!!! بله شما یک فینگیل بچه ی چهار ساله اید که هی گولتان زدند تا با پاهای کوچولتان شخصاً به مقصد رسیدید!!! تبریکات صمیمانه مرا پذیرا باشید!!!
این روزها شما یک بچه ی ایکس لارج هستید!!! دیگر کسی نیست امید بدهد بهتان، سایه بان قرمز رنگی را مارک کند برایتان!!! بزرگ شده اید خیر سرتان!!! خودتان باید بلد باشید مارک کنید یک چیزهایی را برای دلخوش کردن خودتان!!! یک سایبان قرمز رنگ جهت مارک کردن نیاز است!!! همیشه و همیشه!!!
پی نوشت: راستی بچه چهارساله کفش بوقی می پوشه؟؟؟
خدا خوب ها را دوست دارد!!! خدا آدم خوب ها را چون دوست دارد زودتر می میراند و می برد پیش خودش تا خوش خوشانشان شود!!! باوری عامیانه!!! و آدم بدها انقدر می مانند و خون دیگران را سرخوشانه می مکند که بار گناهانشان سنگین و سنگین تر شود و آن دنیا بیشتر و بیشتر سرب داغ بریزند توی حلق وامانده شان!!! سنّت چه بود اسمش توی این کتاب های دینی؟؟؟ حالا این وسط تکلیف خلایقی که نه خوبند نه بد چه می شود؟؟؟ لابد باید بمانند تا خونشان مکیده شود دیگر!!! لابد می شوند ابزار ازدیاد بار گناه!!!
آدم باید در زندگیش (جهت افزایش خودشیفتگی) لااقل یک کار را با تمام زیر و بم هایش بداند و استاد باشد!!! حالا می خواهد آن کار گِل لگد کردن باشد!!!
ماشین که راه می افتد، شیشه را تا ته می کشی پایین!!! هوای داغ با شدت می خورد توی صورتت و همزمان خنکای دلپذیری لایه های درهم تنیده ی افکارت را مثل رخت های شسته شده ی روی بند در یک بعد از ظهر داغ تابستانی، در بر می گیرد و تاب می دهد!!!
ماشین که می ایستد شیشه را می دهی بالا!!! افکارت را می ریزی توی سبد و می بریشان تا می کنی سر صبر و می گذاری توی کمد تا به وقتشان یک به یک را به تن کنی!!! بعد بایستی جلوی آینه، چرخ بزنی و خودت را تحسین کنی!!! خودت را بار دیگر با آنها دوست داشته باشی!!!
زندگی عجیبی در پیش گرفته بود، زندگی غیرمعمول که آدم فکر می کرد باید پر از انواع و اقسام تجربیات شگفت انگیز باشد. ولی نکته ی عجیب درباره او این بود که انسانی کاملاً معمولی بود و شما فکر می کردید که شاید او صاحب یک گاراژ و یا هتلی درجه سه در شهری درجه دو در کالیفرنیا باشد. این واقعیت که اغلب برای من جالب توجه بوده و نمی دانم چرا همیشه باعث حیرت من می شود. وقایع عجیب در زندگی یک فرد او را تبدیل به آدمی غیرعادی نمی کند، اما برعکس یک آدم استثنایی می تواند روند کسالت بار و یکنواخت زندگی را شگفت انگیز کند.
ازدواج مصلحتی- سامرست موام
ممکن است یک مُسکّن قوی درد را برای مدّتی فروبنشاند اما اگر درد از راهش درمان نشود با از بین رفتن اثر دارو، این بار با شدت بیشتری برمیگردد!!! مسکن های رنگارنگ را باید انداخت دور قبل از اینکه ناخواسته معتادشان شد و رنج بیشتری به بار بیاورد!!!
