مدارا
درد زیاد که باشد، زمانی می رسد که بی حسی به ارمغان می آورد!!! مثل زخمی که آنقدر بی محلی اش کنی که ذوق ذوقش آرام بگیرد و ورم کند و کرخت و بی حس شود!!! درد اگر آرام نمی گیرد، مدارایش کن تا به بی حسی بینجامد!!!
اندیشه ها را کرانی نیست
درد زیاد که باشد، زمانی می رسد که بی حسی به ارمغان می آورد!!! مثل زخمی که آنقدر بی محلی اش کنی که ذوق ذوقش آرام بگیرد و ورم کند و کرخت و بی حس شود!!! درد اگر آرام نمی گیرد، مدارایش کن تا به بی حسی بینجامد!!!
آدم گاهی نباید برود پی اثبات ظن اش!!! آدم باید خودش را بزند به کوچه ی علی چپ و هی به سبک آقای توئیدی با خودش تکرار کند همش خیالاته، همش خیالاته!!! کمی خر باشد با گوش هایی حنایی و دمی که از سر شیطنت هی تکان تکان می خورد!!! فقط و فقط برای اینکه زیر بار حجم دروغ نفسش بند نیاید!!! آدم نفسش را نیاز دارد خب برای کارهای مهم تر!!! آدم نفسش را نیاز دارد که گهگاه به طرز سرخوشانه ای بدهد بیرون و بگوید وه!!! زندگی چه زیباست!!!
تمام بدبختی همین جاست. آدم هیچ وقت نمی تواند جایی را پیدا کند که دنج و دلچسب باشد، برای اینکه همچو جایی اصلاً در دنیا وجود ندارد. آدم ممکن است خیال کند که همچو جایی وجود دارد، اما همین که پاش رسید آنجا و موقعی که اصلاً هیچ انتظارش را ندارد یک نفر از غیب پیداش می شود و درست جلو چشم آدم می نویسد، "دهنتو..." اگر قبول ندارید یک بار امتحان کنید. من گمان می کنم موقعی که بمیرم، و مرا توی قبرستان چال کنند، یا سنگ قبری رویش بگذارند که رویش نوشته شده باشد"هولدن کالفیلد"، متولد سال فلان و از اینجور چیزها،آخر سر درست زیر آن خواهند نوشت،"دهنتو..." من این را حتم دارم. حالا می بینید.
ناتوردشت- جی.دی.سالینجر
دیوانگی در بروکلین- پل استر
تازگی ها وقتی یک جایی به هر دلیلی درمی مانم و حال و هوایم می رود به سمت و سوی برج زهرمار شدن و چهاردستی زانوی غم بغل گرفتن و زمین را به زمان دوختن، یک نصفه دقیقه چشم های مات و نیمه بازم را می بندم و تصور می کنم بعد از صد و بیست و سه سال یکی دارد مرا با صد و هفتاد و سه سانت قد می گذارد توی نیم وجب قبر پیش ساخته!!! آن وقت دیگر چه اهمیتی دارد که فلان سال، فلان روز، فلان ساعت، فلان لحظه، حسی چنان تلخ داشته دو دستی گلوی مرا می فشرده!!! واقعاً چه اهمیتی دارد؟؟؟
پی نوشت: بعد کاشکی یادم بماند این نیم دقیقه را همیشه!!!
آدم هفت ساله باشد مداد پاک کن نداشته باشد سر املا، آدم ابله باشد و فاصله ی جفت چشم هایش یک اینچ و گوش هایش قد گوش های دامبو و دماغش دروغ نگفته پینوکیو وار، آدم تک و تنها وسط صحرای کالاهاری مانده باشد، امّا... یک جو، یک ارزن اعتماد به نفس داشته باشد!!! لامذهب بدچیزی است!!!
گیر سه پیچ: آیا درست است لامذهب را به عنوان فحش جهت خنک شدن دل استفاده کرد اصلاً؟؟؟
گاهی آدم تنها تاوان فراموشی اش را می دهد!!! مثل وقتی که هشت ساله است و دفتر مشقش را خانه جا گذاشته و باید به جایش دوبار از روی تصمیم کبری بنویسد!!! مثل وقتی که تولّد عزیزش را غفلتاً فراموش می کند و به جایش مقادیر متنابهی ناز خریداری می کند!!! مثل وقتی که کلید خانه را جا گذاشته و به جایش پرسه می زند کوچه پس کوچه ها را!!!
تاوان فراموشی، تاوان دمی غفلت، گیرم که منصفانه نباشد!!! تمام می شود این تاوان، اما نمی گذارد دگر بار فراموش کنی!!! فراموشم نمی شود!!!
من یک بچه سوسولم!!! از آخرین سرماخوردگی که سه هفته در رختخواب خوابانید بنده را و تا ملاقات با عرش اعلی پیشروی کرد، عطسه که می کنم جلدی می پرم می گویم سلام آقای دکتر، من عطسه می کنم!!!
امروز زنی را دیدم نابینا که دختری رنگپریده و نحیف به همراهش بود حدوداً دوازده ساله.به خانمی که یک ورقه می داد دستت تا بروی صندوق می گفت یک ماه است این دختر تهوع دارد و از این صحبت ها.پول نداشتم بیاورم دکتر.حالا هم مدیر مدرسه گفته تا نبردی دکتر نیاید مدرسه.خانم شماره دهنده با خونسردی گوش کرد و ابرو بالا انداخت و گفت باید ببری بیمارستان بوعلی.مادر و دختر عزایشان شد که کجاست این بیمارستان و چه جوری باید رفت.خانم خنگول شماره دهنده با خونسردی گفت از در که رفتی بیرون یک تاکسی دربست بگیر بگو بیمارستان بوعلی!!!
یعنی آن مدیر مدرسه نمی داند مادری که دخترش را یک ماه نمی برد دکتر، می خواهد ببرد اما نمی تواند؟؟؟ یعنی استیصال و فلاکتشان آنقدری واضح نبود که خانم منشی می گوید بپر یک تاکسی دربست بگیر و برو؟؟؟ یعنی هیچ آشنا و همسایه ای هم نداشتند این ها که اندازه ی یک ویزیت دکتر کمکشان کند؟؟؟ حتی یک همسایه؟؟؟ یعنی نرفته اند یک سر کمیته ای جایی؟؟؟یعنی مملکت داریم به خدا و از این صحبت ها که خودتان می دانید دیگر!!! بفهمیم، تو را به خدا بفهمیم وقتی یکی می گوید ندارم، به معنای واقعی کلمه "ندارد" !!! یعنی نشده نداشته باشید از سر اتفاق حتی، که تصورش انقدر سخت است برایتان؟؟؟ ندارد، ندارد، می فهمید خانم منشی؟؟؟ ندارد!!!
انگار این کمیته ها، این گروه های خیّر مردمی،این شماره حساب ها، تنها می توانند گوشه ی ناچیزی را بگیرند. انگار آدم باید خودش راه بیفتد توی کوچه و خیابان!!! و بعد مگر با پول توجیبی آقای پدر چکار می شود کرد اساسی؟؟؟ من واقعاً نمی دانم. در اینگونه موارد چه باید بکنم؟؟؟ در همسایگی ما مادری است سختکوش با سه فرزند یتیم که یکی شان از فرط سوء تغذیه همیشه بیمار است.پیرمردی آمد که هزار و ششصد تومان ویزیت را نداشت بدهد.در همسایگی همه مان هستند این آدم های نازنین و مستاصل.آدم از درد به خودش می پیچد و قتی می بیند در همسایگی چنین اند آدم ها. آدم می خواهد بنشیند وسط راهروی درمانگاه و دودستی بکوبد توی سرش و زار زار گریه کند.
لابد الان که نشسته ام دارم نسکافه ی داغم را می ریزم توی حلق وامانده ام و خودم را بسته ام به چای و شیر داغ و آبمیوه و کوفت و زهرمار، باید به سبک این مومنین و مومنات خداترس، از ته حلق با ح جیمی بگویم الحمدلله!!! من چقدر خوشبختم!!! در چنین دنیایی زندگی می کنیم ما!!!
پی نوشت: درمانگاه، درمانگاه الغدیر است!!!
با مرگ و تب و راضی یک جمله بسازید!!!
ماها وقتی در نیروی هوایی کار می کردیم،اگر کسی از راه تملّق و بادمجان دور قاب چینی از افسر مافوق خود شغل ساده ای می گرفت، همه نسبت به او بدبین می شدیم. من نمی توانستم قبول کنم که خدا از کسی که از راه چاپلوسی می خواهد رستگاری برای خودش دست و پا کند خوشش می آید. فکر می کردم اگر خدایی به بزرگی آن که ما فرض می کنیم وجود داشته باشد، بی شک بهترین ستایش برای او آن خواهد بود که هرکس به مقتضای آنچه می فهمد، بکوشد و خوب باشد.
لبه تیغ
پشت سر گذاشتن آدم هایی که باید، بیگانه شدن با آنها، فراموش کردنشان، ... خوشبختانه یا بدبختانه سخت نیست برای من!!! نمی گویم آسان است، اما خب آزارم نمی دهد یا بهتر است بگویم نمی داد. حداقل تا دیروز نمی داد!!! اما این بار سخت آزرده شده ام و این از عجیب ترین وقایع ممکن برای موجودی به نام مرضیه است!!! دارم تبدیل به یک احمق به تمام معنا می شوم!!!
پی نوشت: البته خاطر نشان می شود که این آزرده شدن به دلیل کیمیا بودن فرد نیست، که باید پشت سر گذاشته می شد!!! (دو نقطه دی)